تبليغاتX
خاطرات

خاطرات

دردناک ترین و غمناک ترین لحظات زندگیت رو کسی برات بوجود میاره که بهترین لحظات زندگیت رو می سازه

 

ممنون از همه دوستایی که تو این یک سال کمکهای زیادی بهم کردند بابا ایول

وبلاگم یک ساله شد !

چقدر روزا زود گذشت نه؟

 

 

                                        خاطرات زندگیم تولدت مبارک

+نوشته شده در شنبه 1388/06/14ساعت1:12 قبل از ظهرتوسط دختر ایرونی |

سلااااااااااااااااااام

یه سلام  به تمام ایرونی ها

یه سلام به دوستای خوبم ،به اونایی که تو این روزگار بیمعرفت ،معرفت خرج کردند و منو تنها نذاشتند.

مرسی

 

خب از این حرفا که بگذریم باید بگم منم خوبم :D

چه خبر؟

تو این مدتی که من نبودم  کی خندیده، دستاش بالا !

نه داداش اصلا تعجب نداشت

آدم اگه آدم باشه باید تو سختیها و مشکلات لبخند به لب داشته باشه و امیدوار به فرداها وگرنه با خندیدن تو خوشی ها که کار شاقی نمیکنه.

 

از اینم اگه بگذریم باید بگم دیگه چطورید؟

 تو این مدتی که من نبودم چه روزایی که نگذشت بعضی روزا آفتابی بود بعضی روزا ابری و گرفته ... بعضی وقتا خنده بود بعضی وقتا گریه !

الان که به گذشته نگاه میکنم میبینم که درسته که میگن فاصله بین خنده و گریه میتونه اندازه یه چشم بر هم زدن باشه!

همونطور که فاصله بین مرگ و زندگی فقط یه لحظه است

 

دیگه نمیشه از این چیزا گذشت.

 

و اما زندگی :

از 15 مرداد به این ور دیگه پرهام مهمون ماست یعنی دیگه مامانش ساعت 1:30 نباید بیاد دنبالش باید بمونه تاااا 2:30 ، تا اون موقع هم چون پرهام میخوابه مامان گفت بمونه پیشمون تا 5/ 5:30 بیاین دنبالش .

از اون روز به این طرف دیگه رهام بیشتر بچه ماست :d

البته الان که ماه رمضانه و تعطیلی های خودشو داره !!!

 

 

جوجو بکشیم!!

خدا نکنه پرهام چشمش به مدادی خودکاری  یا اصلا یه کاغذ ببینه دیگه ول کن نیست مجبوری که یه ربع تا بیست دقیقه پیشش بشینی و براش جوجو ، ماهی و اشب (اسب) بکشی تازه چی ،هر کدومو که بکشی حتما مّمّن شو باید بکشی هیچکدومشون نباید گشنگی بکشن !!! جالب اینجاست هر چی هم بکشی بازم میگه بکش! خلاصه اینکه آخر کار میبینی به اندازه یه  باغ وحش جوجو و ماهی و اسب کشیدی.

 

 

من چند وقتیه که بخاطر الطاف پرهام در اتاقمو صبحا میبندم چند روز پیش اقا پرهام با روان نویس رو مبل و روکش مبل راحتی نقاشی میکشه البته خودش میگه که هاپو کشیده ولی من که چیزی جز خط خطی نمیبینم جالب اینجاست وقتی ازش میپرسم که کی این کار و کرده بلند میگه من! وقتی بهش میگم چرا این کارو کردی با قاطعیت میگه هاااااپو کشیدم !!!!!!!!!!

جالبترین قسمت ماجرا اینجاست که مامانش وقتی فهمید به من گفت چرا تو خودکار و روان نویساتو دم دست میذاری؟؟!!! بهش گفتم که دیگه کم مونده وسایلمو از دست پرهام بذارم رو سرم بابا در اتاق و بسته بودم از یه جا دیگه اینا رو گرفته.

حکایت ما هم شده مثل این حکایت که یه روز دزد خونه یکی رو میزنه صاحبخونه میره شکایت میکنه پلیسه  به طرف میگه مقصر تویی که در خونتو چفت و بست نزدی !!!

حکایت منم عین همین حکایتیه که گفتم بدهکارمون کردن دیگه

هیچی دیگه تمیزم نشد بعد از اینکه روکش مبل و شستیم

یادگاری واسمون گذاشته.

 

 

چند وقتیه که وقتی اذان میگن به پرهام میگم بره برام جانمازمو پهن کنه ... وقتی که میرم تو اتاق میبینم هر کدومش یه طرف افتاده :d وقتی که میخوام نماز میخونم میره 2 تا مهر میاره کنار جانماز من میذاره میگه یکی واسه من یکی واسه هانا عمه ( نیکه مامانش به هانا میگه هانا عمه ،اینم یاد گرفته) خلاصه وقتی که نماز و شروع میکنم پرهام میاد دقیقا جلوی من رو به قبله می ایسته مثلا نماز میخونه کار منم به جایی میرسه که مثلا اگه بخوام سجده برم باید منتظرش باشم که بره کنار، از سجده اول که میخوام برم به دومیباید سریع این کار و کنم وگرنه او میره سجده :d این نماز خوندنم نمیدونم به درد کی میخوره!

 

 

نتایج کنکور ارشد اومد!

واااااای یعنی میشه که بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سال دیگه این موقع............................................

تو این شبها پیش خدا واسه منم دعا کنید.

 

 

از همه این ماجرا ها که بگذریم

همیشه خندون و شیطون باشید

+نوشته شده در شنبه 1388/06/14ساعت0:50 قبل از ظهرتوسط دختر ایرونی | |

از همان روزی که دست

گشت آلوده به خون حضرت هابیل                  

از همان روزی که فرزندان آدم

صدر پیغام آوران حضرت باریتعالی

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد...

از همان روزی که یوسف را برادران به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود       گرچه ادم زنده بود....

بعد هی دنیا پر از آدم شد و این آسیاب گشت و گشت

قرنها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ .... آدمیت برنگشت

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا زخوبی ها تهی است

صحبت از پاکی، مروت، ابلهی است...

من که از پژمردن یک شاخه گل

وز نگاه ساکت یک کودک بیمار

وز غم یک مرد در زنجیر

حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

مرگ اورا از کجا باور کنم

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلوده را از پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است.

 

فریدون مشیری

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/27ساعت7:55 بعد از ظهرتوسط دختر ایرونی | |

سلام به تک تک دوستان بامعرفت

خوبید ؟خوشید ؟ کیفاتون کوکه ؟ دماغاتون چاغه ؟

چه خبراااااا از زندگی ؟ از روزگار ؟ از آب و هوا ؟

از عید به اینور اتفاقات نسبتا زیادی افتاد (واسه همسایه هام)

یکی دوتا از دوستان رفتند ولی خب بعد یکی دو ماه دوباره برگشتند مثل مسعود بامعرفت

یا سجاد عزیز که البته برگشتنش با اعمال شاغّه است (به قول معروف 10 نفر آیینه بدست کچله سرشو می بست !!) برگشتنو برگشته ،ولی آپ کردنش .....( بازم به قول معروف همسایه ها یاری کنید تا سجاد وبلاگ داری کنه :d  ) خوبه خودش اینا رو نمیخونه وگرنه... البته  دوستان جاشو پر میکنند حتما.

داشتم میگفتم یا اینکه بعضی ها رفتند ولی معلوم نیست که ششششرا برنمیگردن مثل فرگل دوست داشتنی خودم، که جاش خیلی خالیه

و یا دوستانی هم که دیگه بیخیال وبلاگ نویسی شدند و رفتند تو فاز بازنشستگی  ! مثل دی جی سلام مهربون که البته اونقدر معرفت داره که بهم سر بزنه آپ هامو بخونه و کامنت بذاره برام

خلاصه میخوام بگم که از همه کسانی که بهم لطف دارند و شرمنده ام میکنند و فراموشم نمیکنند یه دنیا ممنون.

... و اما زندگی:

1 _هانا توچولو که دیگه بزرگ شده و همش میگه میخوام برم مدرسه ،دیگه آخرشه ! یکم یاد بگیرین ،بچه هنوز 2 سالش نشده میخواد بره مدرسه ! راستی حرف از سن و سال شد باید بگم که 29 اردیبهشت هانا جون 2 ساله میشه هووووووووووووووووووووووووورررا .سنش 1 سال رو رفت(ای بابا اینا بزرگ میشن ما پیر میشیم)

2_ تنها اسمی که هانا آخرش یه " جون " اضافه میکنه اسم خودشه . و تنها کسی رو که بهش آقا میگه پرهامه ! که میگه " آقا پَلام" جالب این جاست که بابابزرگ منو به اسم کوچیک صدا میزنه ولی به پرهام میگه آقا پلام !!!!!!!

3_ هانا وقتی حوصله کسی رو نداره بهش میگه " بُولو دَ دَ  " یا " بولو لا لا تُن "

4_پرهام مثل هانا نمیتونه جمله بگه هنوز به اون حد پیشرفت نکرده در حد کلمه است !

به من میگه " مَشا " بهش میگم منو دوست داری میگه" آیه" میگم چنتا ؟ "دووتّا " باز دوباره ازش میپرسم منو دوست داری میگه " نه " میگم چندتا ؟ میگه "دووتا " !!!!! آخر من نفهمیدم منو 2 تا دوس داره یا 2 تا دوس نداره؟!

خلاصه اینم از زندگی من(هانا و پرهام)

... و اما:

شاید دانستن حق تو بود...

شاید ناگفته ها را زودتر از امروز باید می دانستی.

ولی باور کن در زندگی هر کس

ناگفته هایی هست که گاهی

از مرور آن خاطرات

حتی در زیر لب و چون زمزمه ای

هراس داریم.

پس میدانم که مرا میفهمی...

 

 

+نوشته شده در شنبه 1388/02/12ساعت10:48 بعد از ظهرتوسط دختر ایرونی | |

آن کس که پیوسته میخندد و دیگران را شاد میکند، راه درست را در پیش گرفته است

پس سعی کنید همیشه خندون و شیطون باشید

من از این به بعد یک مقدار دیر به دیر میام و آپ میکنم و کامنت ها رو میخونم پس دوستای گلم گله گذاری نکنند که بیمعرفت شدی و به ما سر نمیزنی ! امیدوارم این دیر به دیر اومدنم باعث فراموش شدنم نشه.

راستی سلام

و اینکه دلیل نیومدنم هم اینه که دارم واسه ارشد میخونم شاید اگه خدا بخواد قبول بشم، البته با دعای دوستان

+نوشته شده در یکشنبه 1388/01/16ساعت9:9 بعد از ظهرتوسط دختر ایرونی | |

تک تک روزهای زمستان را به امید بهار انتظار کشیدم

            اکنون در آستانه بهار آفتاب از ترس مرگ شبنم در  

پشت بازوهای ابر پنهان است.

می خواهم بهار را باور کنم.

                           به تماشای برگ می نشینم

با پوششی از شبنم تکدانه روی خود را از من پنهان کرده است.

        بوسه ای به تن شبنم می زنم.

   خنکی بهار را در رطوبت شبنم حس می کنم.

همین کافی است.

من بهار را باور کردم.

 

 

+نوشته شده در شنبه 1388/01/01ساعت0:24 قبل از ظهرتوسط دختر ایرونی |

سال نو مبارک.

حالیا معجزه باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمن زار بین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

                                                    روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد!

خاک جان گرفته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره را      و بهاران را     باور کن

 

+نوشته شده در شنبه 1388/01/01ساعت0:19 قبل از ظهرتوسط دختر ایرونی | |

سلام

دوست جونای خوبم، خوبید ؟

خونه زندگیتونو تکوندین؟ خونه دلتونو چطور ؟

به نظر من نباید کسی این دم عیدی از کسی ناراحت باشه یا اینکه کسی غصه بخوره (قابل توجه بعضی دوستای گلم) و .............

 

آدم باید بخنده

هر چی بیشتر بخندی دنیا هم بهت همش میخنده **اینقدر بخند تا دل درد بگیری**

زندگی خیلی کوتاهتر از اونی هست که بخواین خیلی جدی بگیریدش

 

حالا دیگه بسه زیاد نمیخوام از این فازا بدم، فقط میخواستم اینو بگم که بعضی وقتا خنده بهترین درمونه ،پس خنده یادت نره

 

و اما زندگی:

هانا  یا به قول کوچیکی های پرهام(حالا انگار الان چند سالش هست) بانا جون و هفته پیش برق گرفت!!! شکر خدا هیچ چیزش نشد. میخواسته بشه ادیسون دوم!

2 تا سنجاق و میکنه تو پریز برق!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بابا آخه نونت کم بود آبت کم بود سنجاق تو پریز کردنت چی بود؟

هیچی دیگه یه سلام و احوال پرسی با جناب آقای برق میکنه و بعدشم برق یه هولش میده و هانا از این حرکت آقای برق ناراحت میشه و اول یه جیییییییییغ میزنه و بعدشم میزنه زیر گریه

بعد بابابزرگش (اون بابابزرگش) میبرتش دکتر و نوار قلبی میگیرن و شکر خدا هیچ چیزیش نمیشه.ولی خب ناراحت بود از اینکه آخه شششششرا برق او رو هول داده!

(توجه: پرهام 19 ماهشه و هانا 21.5 ماهشه)

 

امروز تو کلاس کامپیوتر (تازگیا میرم کلاس آی سی دی ال) اسسستاد پرسید بچه ها اجزای اصلی تشکیل دهنده کامپیوتر چیه؟

یکی گفت اسسسستاد مانیتور و کیبورد و...

اسسستاد گفت : نه مهمتر از اینا

یک نفر دیگه گفت :مادر بورد

اسستاد گفت نه مهمترین و بگید

یکی دیگه گفت سی پی یو

اسسستاد گفت نه مهمتر از این

!!!

یه دفعه من گفتم پریز برق!

بچه ها زدن زیر خنده

...

بقیه باشه واسه بعد

تا اون موقع خندون و شیطون باشید

+نوشته شده در جمعه 1387/12/23ساعت11:55 بعد از ظهرتوسط دختر ایرونی | |

با سلام

مطلب زیر و من تو یه مجله خوندم براتون تو این پست آوردم تا شماها هم بخونینش:

 

 

لطفاً به خودتان بخندید!

زندگی برای زیستن است !

ما نگران مسايلی می شویم از قبیل اینکه همسایه های ما چه فکری می کنند، وسايلی که نداریم ، یا کارهایی که انجام نداده ایم. دو هفته است که ماشینم را نشسته ام و خیلی کثیف است، اما همسایه ام دیروز ماشینش را شست بنابراین، به نظر می آید آدم کثیفی هستم . چنانچه فکر کنیم واقعاً اینطور هستیم ، باید به این قضیه خندید. زندگی برای زیستن است، برای لذت بردن از طلوع آفتاب و مسايل بزرگ است.

زندگی قرار گرفتن در شرایط نامطلوب و غصه خوردن برای افتادن چند تخم مرغ بر کف فروشگاه نیست. خندیدن به خودتان و شرایطی که در آن هستید، نیروی مثبت مضاعفی ایجاد میکند. نخست، به دور شدن تنش و به بهبود احساس درماندگی کمک میکند. دوم، ایجاد آرامش جسمی و روانی است. خندیدن عامل آزاد شدن هورمونی است که احساس و چشم انداز بهتری در زندگی به ما می دهد.

منظورم از خندیدن ، مدام لطیفه گفتن و مزه پرانی نیست، بلکه بیشتر به معنای یافتن توان ، در خنده دار دیدن مسايلی است که زندگی سر راه ما قرار می دهد. همیشه یک موضوع با مزه در قضایا هست. شما هر رفتار انسانی را که می بینید، می توانید جنبه خنده آور آن را در نظر بگیرید. یاد بگیرید جنبه های خنده دار قضایا را هم ببینید. بهترین روش است، زیرا اضطراب فرو می نشیند و نگرانی و شک برطرف میشود. امتحان کنید.

جنبه خنده آور آنچه که زندگی در سر راهتان قرار میدهد را هم در نظر بگیرید.

آذر جولایی

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/14ساعت9:58 بعد از ظهرتوسط دختر ایرونی |

 

سلام

سلام

سلام

منم خوبم. شما چطورید؟

از بی خبری چه خبر؟

دیگه نوروز داره تاتی تاتی میاد پیشمون !!! ای بابا چه زود گذشتااااا ... انگار همین پارسال بود که پیشمون بودا.

ما ایرونی ها عادت داریم از سر بیکاری قبل از رسیدن نوروز خونه تکونی کنیم ، که خب قراره  ما از روز شنبه خونمونو بتکونیم ، هنوز چند روز واسه نفس کشیدن برام مونده . پس این موضوع باشه واسه آپ بعدی انشاالاه .............

 

و اما پست امروز:

روز 5 شنبه منو پرهام شون رفتیم خریییییییییییییییییییییید

البته ما خریدمون و مشهد کرده بودیماااااا ولی من 3 قلم جنس (2 تا مانتو و یدونه شلوار لی) دیگه میخواستم ، که مشهد وقت نشده بود بخرم واسه همین با پرهامشون رفتم خرییییییییییییییید.

اول از همه رفتیم 7 تیر ، من 1 دونه مانتومو خریدم و مامان پرهامی هم 2 تا مانتو خرید.

بابا عجب مدلای عجق وجقی (امیدوارم که درست نوشته باشم) بودااااا .ولی خب باید میگشتی  تا مدل دلخواهتو پیدا کنی دیگه....

یه روسری گم شد:

 تی تی شعبه 7 تیر رفتیم و خرید کردیم ولی  بعدش تو مانتو فروشی عاج تو اتاق پرووش جا گذاشتم و اومدم بیرون همینکه از در پامو گذاشتم بیرون متوجه شدم که یه کیسه تی تی دستم نیست

برگشتم داخل مغازه ولی هر چی گشتیم پیدا نکردیم در آخر کیسه خالی رو زیر یکی از رگال ها پیدا کردند و به ما دادند.........................

دوباره من برگشتم و از تی تی همون شال و دوباره خریدم!

 

پرهام گم شد:

جالب اینجا بود که تو همون مانتو فروشی عاج یه دفعه دیدیم پرهام نیست اِ اِ ا پپپپپپرهههههههههام

.... من تن رفتم طرف پله ها که نکنه یهدفعه بره طرف پله ها مامان و باباش هم پشت رگال ها رو میگشتند که یه دفعه دیدیم از تو اتاق پروو اومد بیرووووون !!!

من که پاهام بی حس شده بود از بس که ترسیده بودم. رفته بود تو اتاق پروو خودشو تو آیینه میدید!

 

روز 2 می که رفتیم برا خریییییییییییییید ،رفتیم  جمهوری و ولیعصر .ولی خب اونجا چیزی نخریدیم

روز3  رفتیم باغ سپهسالار ،اونجا خواهرم کفش گرفت . منم یه دمپایی رو فرشی گرفتم

 

روز 4 که واسه خرییییییییید رفتیم بیرون ، رفتیم میلاد نور که بازم منو خواهرم اونجا مانتو گرفتیم

بعد از اونجا هم یه راست رفتیم پونک (ایران زمین و گلستان و بوستان) که من از بوستان شلوار لی خریدم.

 

 اینم از خریدای عید من

البته این اولین سالی بود که مختص عید میرم خرید چون اغلب خریدام وقت خاصی نداره.

ولی خب امسال خواستم متفاوت باشم

 

البته دیگه هیچی نمیخوام

پس خندون و شیطون باشید

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 1387/12/06ساعت0:27 قبل از ظهرتوسط دختر ایرونی | |